فتحی از وبلاگنویسان خوب، شهیر و پرمخاطب ایرانی است. وبلاگ وی را روی دامنهی ۱fathi.com میتوانید ببینید.
وی در انظار عمومی مجازی، تقریباً با هویت ناشناس فعالیت میکند. در اینترنت تصویری از وی وجود ندارد و حتی پروفایلهای او هم میزبان عکسهای تزئینی هستند! شخصاً یکبار ایشان را در نخستین همایش وبلاگنویسان بانوان که توسط پرشین بلاگ برگزار شده بود ملاقات کردم و بعد از آن هم چند بار بصورت تلفنی با هم گپ زدیم.
حدود یکسال پیش وی بصورت ناگهانی فعالیتهایش را در دنیای وب متوقف کرد و حتی وبلاگ پربارش هم برای یک مدت طولانی از دسترس خارج شد. اما از چند ماه پیش بار دیگر به شبکههای اجتماعی وب برگشت و حدود چند هفته است که فعالیت در وبلاگش را نیز از سر گرفته است.
همین بازگشت موجب شد که ترغیب شوم تا بار دیگر از وی درخواست کنم که برای یک گپزنی، مهمان فیسآف باشد:

جناب فتحی از خودت برامون بگو. کی و کجا متولد شدی؟ کجا زندگی میکنی؟ کارهایی که انجام میدی، علایقت و هر چیز دیگهای که فکر میکنی شخصیتت رو بیشتر معرفی میکنه.
چون فکر میکنم جالب حرف نمیزنم بگذارید یک چیزی بگویم شاید برای شما جالب باشد. الان من واقعا نمیدانم کجا به دنیا آمدهام :) یک مدت نمیدانم چرا فکر میکنم در یک خانه در یک ده به دنیا آمدهام. بعدها متوجه شدم که در یک شهر کوچک متولد شدهام. بعد اتفاقی مادرم گفت در فلان بیمارستان در فلان شهر به دنیا آمدهای { نمیدانم چرا تا به حال از مادرم نپرسیده بودم! } و حالا که میروم آن بیمارستان میبینم این بیمارستان حدود سال ۷۰ تاسیس شده است و به من نمیخورد. بررسی ادامه دارد هنوز :)
فقط مطمئنم ظهر یک تیر بوده است که خواهرانم را از پای کارتون رامکال بلند کردند گفتند برویم بیمارستان. مردم با ببر خیزان و اژدهای غیران تولدشان پیوند میخورد ما با راکون!
علائقم رو میشود به دستهبندیهای کلی خانواده، نوشتن، ماشین و تفریحات فکری اشاره کرد. به صورت حرفهای شطرنج کار میکنم و در تفریحات دیگر مثل سودوکو و کاکورو و جدول متقاطع و روبیک و … و دوز و مارپله و منچ و یه قل دوقل حرفهای هستم!
درآمدم هم از تولید صنعتی است و در مورد یک فلز خاص به صورت خانوادگی با پدرم کار میکنیم.
با توجه به داستان بیمارستانی که تعریف کردی، باید حدس بزنیم که متولد دههی شصت هستی. همینطوره؟!
میشود البته حدس زد متولد دهه پنجاه هم هستم. به موهای سفیدم که توی ذوق میزند جدیدا هم میخورد. اما بگذارید مثل یک بچه خوب بگویم بله. همینطور است :)
خب معمولاً در مصاحبه با فعالان دنیای وب، از همین معرفی اولیه میشه خیلی چیزها رو فهمید! مثل این که: شما نمیخواید زیاد شخصیت حقیقیتون را رو کنید! :) یا مثلاً فکر اینکه از شما درخواست کنم یک عکس از خودتون برای تزئین مصاحبه بهمون بدید رو باید از سرم بیرون کنم!
در سالهای اولِ اجتماعی شدن وب، شاید دلهرهی قاطی کردن دنیای حقیقی با مجازی کمی قابل درک بود. اما این روزها با وجود نفوذ شبکههای اجتماعی تحت وب در ساختار عمیق جامعهی بشری به نظر میرسه که این دلهره تا حد زیادی بر طرف شده. حتی در جامعهی ایران هم این تاثیر مشهوده. اما با این حال هنوز خیلیها (و از جمله خود شما) از این موضوع دوری میکنین.
البته با توجه به وضعیت سیاسی ایران، شاید بشه موضوع رو برای افرادی که مشاغل یا وابستگیهای دولتی دارند توجیه کرد، آیا این مورد دربارهی شما هم صدق میکنه؟ اگر نه پس چرا تصویر دنیای حقیقیت رو از ساکنین وب پنهان میکنی؟
عکس؟ میخواهید در بلاگنوشت تخته بشود؟ میخواهید یک شبه هزاران خواننده را فراری بدهید؟ :) من کارم کاملا آزاد است و به هیچ عنوان به هیچ ارگانی نه وابستگی دارم و نه میخواهم که داشته باشم. این جای خاصی که من هستم ( به قول شما فتحی پنهان از دیدگان ) کاملا من را راضی میکند. اگر روزی به این نتیجه برسم که درست است مثلا خودم را جلوی شما دار بزنم این کار را هم میکنم. اما الان که احتیاج به تمرکز روی شغل و نوشتن در یک فتحی.کام دارم ترجیح میدهم همچنان وضع به همین صورت باشد و نخواهم درگیر این مسائل حاشیهای بشوم.
خب بیا این مسئله رو از یه جهت دیگه نگاه کنیم. بنا به محیط حاکم بر دنیای وب، افراد میتونن در دنیای مجازی شخصیت متفاوتی از خودشون خلق کنند. شخصیتی که شاید خود واقعیشون باشه یا شاید هم کاملاً از اون متفاوت باشه و در حقیقت یه شخصیت خیالی یا دروغین باشه. با این اوصاف منطقی به نظر میرسه که دستهی دوم از برملا شدن شخصیتشون بیم داشته باشند. البته قصد تعمیم این موضوع به همهی افرادی که با اسامی مستعار در وب فعالیت میکنند رو ندارم. اما میخوام بدونم که آیا شخصیت مجازی “شروین فتحی” با شخصیت حقیقیش یکسانه؟ یا ممکنه تفاوتهایی وجود داشته باشه که از برملا شدنش بیم داشته باشی؟!
من در محیطی کار میکنم که همکاران و حتی کارگران عمدتا از من سن بیشتری دارند و اکثرا میشود گفت هیچ اطلاعاتی از وب ندارند.
انقدر زندگی برای بعضی از اقشاری که من با ایشان تعامل دارم و با آنها زندگی میکنم سخت میگذرد که روحیه آنها و چه بسا ما را خشن کرده است.
وب کمک میکند من یک جنبههایی از زندگی را بگذارم کنار { قسمت آقا فتحی بدون اعصاب و اخمو :) } و یک جنبه خاصی از زندگی { شروین آرام و احساساتی و خوش خنده } را در خودم تقویت کنم. اعتراف میکنم شخصیت مجازیم را بیشتر دوست دارم. ولی شخصیت واقعیم جذابتر است برای دیگران و در دنیای واقعی محبوب محسوب میشوم برخلاف اینجا :)
مهدی نعیمی خواست تا ازت بپرسم که:
دلیل اینکه در دنیای مجازی روابط گستردهای داری و با همه گرم میگیری و خوب میجوشی ولی در دنیای واقعی از همون افراد زیادی که وجود دارن بعضیها رو انتخاب میکنی و باهاشون رابطه برقرار میکنی چی هست؟ این تضاد از چی ناشی میشه؟ آیا رفتار مجازیت فقط یک ژست هست؟
ابدا نه. ژست نیست. دوست دارم بروم ببینمشان. اما وقتم خیلی محدود است. من مرتبا توی قرارهای دوستان آفلاینم هم بدقول میشوم. یک بار که میخواهم یکی را ببینم حتما برنامه ریزی میکنم آن روز ۴ یا ۵ نفر دیگر را هم ببینم. ترجیح میدهم با افراد خاصتری این وقت محدود را تقسیم کنم. شما وقت محدودتان را با هر کسی که از راه برسد تقسیم میکنید؟
بعضیها را هم که آدم نبیند نعمتی است. من پارسال یک خانواده را دیدم هنوز که هنوز است پشت سرم حرفهای رنگ و وارنگ ساخته میشود :)
تعریف کن بدونیم فتحی در عرصهی وب چطور متولد شد؟ چه عواملی باعث رشد سریعش در بلاگستان بود؟
من اولین بار در نمایشگاه کتاب ( دقیقا نمیدانم چند سال پیش ) با CMS آشنا شدم. سیاماس برنامههایی هستند که کمک میکنند شما بتوانید محتوا و مطلبی که میخواهید را به راحتی و بدون دردسر کدنویسی در اینترنت منتشر کنید.
بعد از کلی هزینهی سنگین و امتحان این برنامهها در سال ۲۰۰۶ با وردپرس.کام آشنا شدم و اولین وبلاگم را در این سرویس ایجاد کردم. سال ۲۰۰۷ خسته شدم از پراکنده نویسی و ترجیح دادم با اسم یک فتحی و متمرکز بنویسم که نتیجهاش شد http://1fathi.wordpress.com
اگر فرض کنیم من رشد سریعی داشتم: دلیل اولش این بود که من خیلی روی برنامهریزی تکیه دارم. اگر راه را بشناسید و روش فکر کنید موفقیت در وبلاگنویسی خیلی ساده میشود.
نکته دوم دقت است. من خیلی دقت میکنم و همیشه در سکوت به دنبال پیدا کردن نکات جدیدم. خیلی از این نکات را البته به مرور توی وبلاگم میگویم چون به اصل بخشندگی اعتقاد دارم. بخشندگی یعنی اگر میخواهی به دست بیاری ببخش.
خیلی از وبلاگنویسانِ هم دوره من، از من دریغ میکردند و فکر میکردند به من ضربه میزنند!!
اما میدانید من کلاس کاریم را به چه افرادی نتوانستم برسانم؟ به افرادی مثل دکتر مجیدی یا جادی. چرا؟ برای این که برای «یک پزشک» شدن باید بتوانید اندازه یک پزشک ببخشید. من در این حد بخشنده نیستم.
پاسخهایم دارد طولانی و کمی سخت میشود. ببخشید :)
بابت طولانی شدن نگران نیستم! چون این سری از فیسآفها رو برای کسایی منتشر میکنیم که میخوان شخصیتهای مجازی اطرافشون رو خوب بشناسند. و مسلماً برای اینکه شخصیتها شناخته بشن، باید حرف بزنند!
اما گفتی که «در سکوت دنبال پیدا کردن نکات جدید هستی». منظورت دقیقاً چیه؟ برداشت من اینه که برای نمونه وقتی با یه سرویس جدید آشنا میشی دربارهش مثلاً توئیت نمیکنی تا اینکه سر فرصت یه پست در وبلاگت منتشر کنی! همینطوره؟
نه. اصلا. منظورم این است که تا یک نکته جدید دیدم پدر همه را در نمیآورم که ببینید آسمان سوراخ شده است و دانشمند دوران ظهور کرده است. به خودم میگویم این چیزی که فهمیدی برای بقیه بدیهی محسوب میشود پس به خودت مغرور نشو و بیشتر فکر کن. فراموش نکنیم راهی که امثال من میروند را بقیه آسفالت کردهاند :)
از «کلاس کاری» گفتی. به نظرت کلاس کاری یک وبلاگنویس رو با چه معیارهایی میسنجند؟
ارزشمندی مطالب و حجم انتقال دانش، رفتار و منش حرفهای وبلاگنویس، و احترامی که به وقت و شعور خواننده میگذارد.
خب بیا رو راست باشیم. خیلیها منتظرند تا بدونن علت غیبت طولانی مدتت چی بود؟ چرا یهو قید دنیای مجازی رو زدی؟ چرا ردگیریهات رو بی پاسخ گذاشتی؟ چرا حتی حواست به تمدید دامنهی وبلاگت هم نبود؟
مرسی از همه که توی این مدت به فکرم بودند و حتی یک حرکت وبلاگی راه انداختند من را پیدا کنند. هنوز نتوانستم راهی برای تشکر و جبران پیدا کنم.
صادقانه بگویم من آن زمان به شدت غمگین بودم. یک دوستم در تصادف مرحوم شد. یک دوستم را برق گرفت و … سالگرد دوست دیگرم بود که بدتر از اینها به طرز فجیعی فوت شده بود. بعد هم که مادربزرگم فوت کرد. بعد … خلاصه اگر میخواستم بنویسم آن زمان باید روضهخانه راه میانداختم! دلایل دیگر هم ناشی از این ناراحتیهای روحی بود. راستش دوست دارم خوانندگان وبلاگم لذت ببرند نه اینکه شریک غمهای من بشوند.
یک رازی هم بگویم. من شبی که میدانستم امشب دامینم اکسپایر میشود تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم. عین مادر مریضی که توی یک اتاق دیگر نشسته و میداند تا دقایقی دیگر پسرش میمیرد اما دلش را ندارد برود بالای سر پسرش. خودتان تصور کنید من آن زمان چه وضعی از نظر روحی داشتم.
برای پیشآمدهای ناگواری که داشتی متاسفم. البته زندگی همینه. همیشه بر وفق مراد ما نیست و چه بسا که بیشتر اوقات برعلیه ما باشه. اما اونچه که شما در دنیای مجازی با شخصیتی بنام “فتحی” کردی، همونطور که در همان زمان در بلاگنوشت هم گفتم، به نظر من “خودکشی مجازی” بود. آیا به نظرت این کار درسته؟! امکانش هست که در ناگواریهای بعدی هم این کار ازت سر بزنه؟
نه. کار درستی نبود. اگر بخواهیم همیشه غمگین زندگی نکنیم باید بپذیریم که خورشید از پس هر غروبی است که طلوع میکند.
من نمینوشتم تا فکر کنم. واقعا هم فکر کردم و حالا انسانی واقعا شاد هستم چون فهمیدم اینها غروب نیست. غروب زمانی است که امیدت را از دست بدهی. حتی امید به طلوع دوباره را.
ننوشتن تجربه خیلی بدی بود. یهو دیدم از وسط کلی دوست و آشنا پرت شدم تو تنهایی. اگر خدا بخواهد دیگر هیچ وقت تکرار نمیشود. شاید کم بشود میزان نوشتنم اما بسیار احتمالش هست که بیشتر بشود :)
آیا در دنیای مجازی کسی هست که ازش بترسی؟!
برای این که از کسی نترسیم باید به او صد در صد اعتماد داشته باشیم. به نظر من این بلاهت است. چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از همه میترسم. البته این ترس معمولا انقدر ناچیز است که نمود بیرونی پیدا نمیکند. حداکثر بشود گفت به صورت احتیاط نشان داده میشود.
به نظر میرسه شبکهی اجتماعی مورد علاقهت فرندفید باشه. چرا بیشترین فعالیت اجتماعی تحت وبت رو اونجا انجام میدی؟ در فرندفید چه ویژگی برتری نظرت رو جلب کرده؟
ممکن است به اشتباه فکر کنیم که من فرندفید را دوست دارم. ابدا! فرندفید هم مثل هر جای دیگر آدمهای خوب و بد دارد. اما آدمهای خوبی که میگویم در فرندفید هستند، خیلی خیلی زیاد خوبند! من در واقع فرندفید زیاد فعالیت نمیکنم. کنار این آدمهاست که زیاد فعالیت میکنم. فرندفید که سهل است. جهنم هم باشند من را میروم فعالیت میکنم آنجا. متاسفانه هنوز موفق به کشف آدمهای خوب سرویسهای دیگر نشدم. هر چند میدانم آنجا هم هستند چنین کسانی.
فیدهایی که در فرندفید منتشر میکنی اکثراً شرحی بر یک تصویر هستند. خب این جور فیدها معمولاً بیشتر دیده میشن. آیا دلیل انتخاب این سبک همینه؟
دو حالت دارد. من روزانه بیشمار عکس میبینم. خوره عکسم در واقع! گاهی یک چیزی میخواهم بگویم یک عکس از عکسهایی که قبلا آرشیو کردم کنارش میگذارم.گاهی هم یک عکس میبینم و میخواهم بقیه هم ببینند. یک چیزی به معشوقهای خیالی میگویم معمولا و میگذارم عنوان عکس. چه متن خالی و چه عکس خالی به نظرم یک چیزی کم دارند. معمولا تاثیری که میخواهم را نمیگذارند. لینک هم اگر میشد اضافه میکردم اما فکر کنم بعدش کتک بخورم :)
خب حالا فرندفید به کنار! شبکهی اجتماعی مورد علاقهت کدومها هستند؟ اصلاً با شبکههای اجتماعی حال میکنی؟ تاثیر شبکههای اجتماعی بر توسعهی وب رو چطور ارزیابی میکنی؟
تصحیح کنم که من نگفتم فرندفید را مثلا دوست ندارم پس چیزهای دیگر را دوست دارم. بهتر است بگویم فرندفید را به خاطر آدمهایش دوست دارم. مثلا از فرومهای تخصصی مثل تیتی ( انجمنی پیرامون مسائل خودرو ) هم خوشم میآید. اما نوشتن خیلی اجازه نمیدهد توی شبکههای اجتماعی باشم.کلا مفهوم شبکه اجتماعی را دوست دارم چرا که این شبکهها سرعت و نحوه گسترش دانش را عوض میکنند. مثلا همین توییتر چقدر وضع مردم را میتواند بهبود بدهد و جریان خبررسانی را سرعت بدهد؟ اصلا قابل محاسبه نیست. صد حیف که ما هنوز این ابزارها را درست نشناختهایم.
نظرت دربارهی کاربری عمومی ایرانیها از شبکههای اجتماعی چیه؟ بعضیها معتقدند که کاربری ما با سایر مردم دنیا متفاوته! برای مثال میشه به استفاده از گوگل ریدر اشاره کرد. شاید اگه همهی دنیا مثل ایرانیها از گودر استفاده میکردند، گوگل چنین تغییراتی رو در اون اعمال نمیکرد! شاید به همین خاطر هم ایرانیها بیشتر از سایرین از تغییرات جدید گوگل ریدر رنجیدند! نظرت تو چیه؟
به نظر من اصلا این قضیه اشکالی ندارد و طبیعی هم هست. قرار نیست ما شخصیت و فرهنگی شخصیمان را بگذاریم کنار و همان جوری رفتار کنیم که بقیه رفتار میکنند.
هر چند اگر از تجربیات موفق دیگران ایده بگیریم برای بهتر رفتار کردن موفقتر خواهیم بود طبیعتا.
حتماً یادت هست که خرداد ماه سال ۱۳۸۷ در فیس آفی رو در روی میلاد احرامپوش قرار گرفتی! اونجا اعتقاد داشتی که وجود کلونیهای مشابه سرویسهای خارجی و بومی شده میتونه برای پیشرفت شبکههای اجتماعی در ایران مفید واقع بشه. اما میبینیم که چنین نمونههایی با استقبال روبرو نمیشن. اما با این وجود هنوز هم خیلیها به کپیسازی سرویسهای معروف دنیا مشغولند. اصلاً با وجود فیسبوک.کام، به نظرت چه نیازی به فیسبوک وطنی هست؟!
چرا نمیگویید گودر وطنی؟ اگر سرویسی در حد گودر برای ایرانیها بود عالی میشود. سرویسهای وطنی خوب هستند چون با ذائقه ما سازگاری پیدا کردند ( وگرنه همان اول شکست میخورند ) ولی متاسفانه به خاطر دخالت دولتی و به اعمال سلیقه شخصی مدیران به صورت افراطی، عموما سرویسهای وطنی چیز به درد بخوری نمیشوند.
بعضیها معتقدند که سرویسهایی مثل توئیتر و فیسبوک، سلاحهای مدرن کشورهای استعمارگر در جنگی سرد هستند. در این باره چه فکر میکنی؟
فکر نمیکنم. چون رسانههای بهینهایتر و بهتری برای این مسائل وجود دارد. این سرویسها خیلی بیشتر از نظر استعمارگران، به نظر کاربران وابسته هستند.
ایدهی پستهای وبلاگت از کجا میان؟ آیا مهمترین منبعت وبلاگها و وبسایتهای کشورهای پیشرفته هستند؟
من اخیر پستی نوشتم با عنوان « چرا کسی جز همسرتان وبلاگ شما را نمیخواند؟ ». تویش توضیح دادم که خواننده نیاز دارد حس کند شما میفهمید چه نیازی دارد. شما باید همتیمی خوبی باشید که هر چه نیاز دارد را برایش فراهم میکنید تا به هدفش برسد. ایده پستهای من از نیازها و واکنشهای خوانندگان میآید. این نیازها را حالا هر جوری باشد و از هر منبعی باشد سعی میکنم برطرف کنم. هر چی خوانندگان بیشتر نظر بدهند و حرف بزنند از نیازهایشان، بیشتر میفهمم که مطالب بعدیم باید در چه مورد باشد.
معمولاً چقدر برای خوندن وبلاگهای دیگه وقت میزاری؟ و چطور به سراغشون میری؟
خیلی زیاد. یک سری وبلاگ هستند که مشترکشان هستم و به شدت تمام مطالبشان را میخوانم. بقیه وبلاگها را هم از طریق لینکهای این ور و آن ور میبینم. فقط از وبلاگهایی که میخواهند شبیه خبرگزاری رفتار کنند فراری هستم و نمیخوانمشان. وبلاگهای معروف خارجی را در این زمینهها ترجیح میدهم.
آیا به نظرت وبلاگستان فارسی کمرنگ شده؟ آیا روزی میرسه که دیگه نتونیم از وجود بلاگستان صحبت کنیم؟
بله. یا حداقل من کمتر میبینم وبلاگستان را. مخصوصا که آیتینویسها اکثرا دارند یا میگذارند کنار نوشتن را یا میروند به سبک نوشتن مطالب دم دستی در مثلا خبرگزاریهایشان !!
ولی بعید میدانم کلا وبلاگستان به این زودیها ماهیت خودش را از دست بدهد.
در انتها به چند ویژگی شخصی اشاره میکنم. لطفاً با نمرههای ۱ تا ۱۰ بهمون بگو که اندازهی این ویژگیها در وجود تو چقدرند؟
عشق : ۱۰ / به نسبت معدود کسانی که عاشقشان محسوب میشوم!
نفرت : ۵ / خیلی وسط هستم توی این جریان
صداقت : ۸ / هر چی کسی را بیشتر دوست داشته باشم بیشتر میرود طرف ۱۰
شهوت : ۰ یا ۱۰ / هیچ وقت فکر نمیکردم چنین چیزی از کسی مثل من در یک مصاحبه پرسیده بشود :) بگذارید به احترام نمره ۸ی که به خودم در صداقت دادم راستش را بگویم. در حالت کلی صفر هستم تقریبا. اگر کسی بتواند من را به این سمت بکشد ( که طبیعتا باید عاشقش باشم ) آن وقت میتواند نمره ۱۰ من را تائید کند :)
نوعدوستی : ۸ / سوال سختی بود واقعا!
ریا : ۱۰ / خیلی در این مورد نسبت به خودم سختگیرم چون از ریا متنفرم. آدمی که تو سوال قبلی به خودش هشت بدهد حقش است ریاکار خطابش کنیم :)
از اینکه لطف کردی و وقت زیادی رو صرف پاسخ دادن به این سوالات گذاشتی متشکرم :)به نظرت سوالات چطور بودند؟ چه نمرهای به من و این فیسآف میدی؟!
از آنجایی که من کلا ناجوانمردی را خیلی دوست دارم به سوالات ناجوانمردانهات ۹ میدهم. و به خودت ۱۰٫ امیدوارم ۶ تا سکهای که قول داده بودی برای مصاحبه را بکنی ۷ تا به خاطر این نمره ۱۰ی که دادم!
نظرسنجی:
از این پس در هر فیسآفی که برگزار میگردد یک نظرسنجی وجود دارد و خوانندگان محترم میتوانند به شرکتکنندهی هر فیسآف بین اعداد ۱تا ۱۰ امتیاز بدهند.
برای شرکت در نظرسنجیها باید عضو فیسبوک باشید. نظرسنجیها تا زمان نامعلومی باز خواهند بود و از مجموع امتیازات برای ردهبندی کردن فعالان وب از نگاه خوانندگان استفاده میشوند.


